دربیان بعضی از اخلاق و اطوار اسماعیل آقا
مخفی نماید که اسماعیل آقا چندان اعتقادی به دین و مذهب نداشت و هر چند پیش آید خوش آید میبود . عدد ازدواجش از کرد و شیعه از ده گذشته بود . با وجودی که اهل سنت شیعه را حرام میدانند و زوجة دائمی را هم بالاتفاق بینالمسلمین از چهار نفر تزویج نتوان کرد با [این] وجود چون ملاحظة حلال و حرامی نداشت ، این همه تزویج کرده بود.
بیرحمی و قساوت قلبش به درجهای بود که مکرر دست مردم را روی کنده سنگی نهاده و با قمه میزند که دست از بازو جدا شده میافتاد و یکی از رؤسای کرد در کمرش فشنگ کم بود و جای فشنگ در فشنگلیک خالی بوده، حکم کرد ، انگشتان وی را بریده به عوض فشنگ در فشنگلیک فرو بردند.
هنگامی که بالای قرهقشلاق هجوم میکرد عموم اهالی سلماس در بیرون قصبه بر سر راهش ایستاده و چون با طنطنه و کبکبه به آنجا میرسد تمامی اهالی از علما ورعیت با کمال ذلت از وی به مقام تقاضا وخواهش بر میآیندکه بلکه باز خون [حاشیه 195 الف] اهل قراقشلاق گذشته از آن هجوم صرف نظر بنماید . بعد از چندین عجز و الحاح گویا قدری پیش آمده و میخواسته که شفاعت ایشان را به موقع قبول بگذارد که سراجالدین نامی از خلیفههای اکراد در جلو آمده و میگوید که مگر شما در مباح بودن خون اهل قراقشلاق شکی دارید. اینک یک لولحین [آفتابه] از خون ایشان حاضر کنند تا من با آن خون وضو ساخته و نماز کنم . و بدین وسیله تقرب به حضرت بینیاز بنمایم . از این تقریرات آن ولدالزنا ، اسماعیل آقا بدتر از بدتر با شدت هر چه تمامتر رو به جنگ اهل قرهقشلاق میگذارد و بعد از آنکه بر آنها مستولی شدند مردمان جنگی و تفنگچی ایشان از ده بیرون ، رو به طسوج و بعضی به جزیرهای که در میان دریاست میروند . باقی مردمان عاجز ضعیف از پیر و اطفال که میمانند همه را به قتل رسانیده و زنهای ایشان را به عشیرات به اسیری تقسیم مینمایند.
و در جنگ با ژندارمریها جمعی از سادات سید تاجالدین را به اسیری به وردان میبرند پس به حکم اسماعیل آقا همه را در میان خانه حبس کرده و امر[ حاشیه 194 ب] میکند که آتش در این خانه زده همه را بسوزانید.
اهالی وردان از زن و مرد بر پای آن ناجوانمرد خود را انداخته، ناله و شیون بر میدارند که این سادات صحیح النسب را اگر در این آبادی بسوزانید البته از آن صدمة بزرگی بر این ده خواهد رسید. با وجود این حرامزاده پذیرفتار نشده و آتش در آن خانه افروخته بودند لیکه دو سه نفر از اکراد بیمهابا خود را در میان آن آتش سوزان انداخته و سیدها را در بغل گرفته از آتش به در آوردند.
حقیقتا به وحشیگری چنگیز زمان خود بود که خداوند رئوف مساعدتش نکرده مردم را از سرش آسوده فرمود . و قضیة از سنگ انداختن مرحوم جهانگیر میرزا را با ده نفر قزاق سابقا تفصیلا ذکر نمودهایم . و قریب سیصد چهار صد نقر از ژاندارمه را در قضیه جنگ ساوجبلاغ که با ملکزاده تسلیم شده بوندن همه را در یک آن با آتش مسترالیوز محو و نابود ساخت. و سرهای بعضی از مجروحین راکه هنوز نمرده بوندن به امر آن ظالم غدار با سنگ بکوفتند . اگر چنانچه خدا نکرده وی به ایران مستولی شده بود هر آینه کارها [ حاشیه 194 الف] میکرد که محققا چنگیز و نمرود میشد . زیرا که با همه بیاعتقادی این مرد عصبیتی جاهلانه داشت و عداوت و خصومتی با غیر کرد در دلش جابگیر بود که هرگز تصور وتعقل نتوان کرد . هر چند مردم غیر کرد را ذلیلتر و زبونتر میدید حالتش خوشتر و دلشادتر میبود .
جمعی از عسکر{کرد} عثمانی را در دهات گذاشته بود هر یک از ایشان که به دختر کسی خواستار میشد ناچارش کرده و مجبورا دختر را به حبالة نکاح مجبوری آن عسکر در میآورد . و کسی نمیتوانست بگوید که دختر من خود را به عسکر تزویج نمیکند ولو هر کسی میبود بعد از آنکه به ارومیه مستولی گردید عموم کردها هم در آنجا به همین قرار رفتار میکردند . حتی دختر شخص خیلی محترم را کردی خواستار شده مادر بیچاره از ترس آن کرد دختر خود را لباس دهاتیهای گدا انداخته و از ارومیه با کوه و بیابان به تبریز فرار کرده و دختر را از دست وی بیرون برده بود . این بود حالت کسان اسماعیل آقا در سلماس و ارومیه .
بالجمله فعلا مومیالیه با برادرش احمد آقا فراری بوده ومحل ومکان [196 الف] معینی ندارد. لشکر فاتح بعد از تصفیة امور سلماس در رکاب شاهزاده امان الله میرزا معاون وزارت جلیله جنگ عازم ارومیه کردیده و در حین ورود به شهر ارومیه جمع کثیری از مخدرات و پرده کیان آن شهر قشون را با حالت مفجعی استقبال کرده بودند و بر سر و صورت گل و لای مالیده ، صدای گریه و ناله اهالی بر فلک اثیر بلند میشده و به حیثی که تمام قشون بر حال ایشان گریه میکردند . عاقبت رئیس قشون از ایشان خواهش مینماید که نظامیان بیشتر از این تحمل ندارند . خواهش میکنم گریه را موقوف کنید و حقیقه حق به جانب ارومیه بوده زیرا که اسماعیل کرد و کسانش بعد از استیلا به اهالی آن شهر آتش ظلمی بیفروختند که ستمکاری نمرودی و بیدادهای شدادی و فجایع به کلی از خاطرها فراموش شدند چنانچه برخی از آن مظالم را سابقا ذکر نمودهایم.
و از حوادث واقعه درهمین شهر ذی الحجه اینکه بصیر دیوان سرتیپ قراگوزلو تمامی عدهاش که قریب یکی صد نفر سواره و سه هزار نفر پیاده نظام بوده وهشت، ده چرخه مسترالیوز و توپ و به انضمام مهمات لازمه وتهیة کامله در اواخر ذیحجه به خوی وارد گردیده و این قشون فاتح با کمال انتظام و طمطراق تمام سرود خوانان با طبل وشیپور و موزیک دسته دسته و فوجا بعد فوج با ابهت و شکوه شالیه وارد شدند و حکومت محلیه جار کشیده و عمومی اهالی و خود حکومت با تمام خوشدلی و مسرت به استقبال شتافته با احترام تمام مهمانهای نظامی را وارد نمودند و تا هفتم محرم را در خوی اقامت کرده و بر حسب دستورالمعل وزارت جنگ عموم قشون وصاحب منصبان دسته دسته با طبل وموزیک تعزیه داری و سینه زنی همیکردند. و شب و روز اکثر کوچههای شهر را گردش میکردند و الحق این عزاداری قشون در این موقع خیلی اسباب رواج اسلامیت و بلندی شعائر دین است زیرا که مردم گمان میکردند که معنی مشروطه شدن دولت فقط انکار عقاید اسلامیه و تخریب مبانی دینیه است لاغیر.